
درقصر با شکوه گماندر ازدحام هزار نقش عصیانمیان هجمه نواهای ناکوک هراسانو استمرار ثانیه های بی زماندر دل کویر بی التیام عریانبا شکاف دره های ظلم جوشانهجوم عقرب های بدذات نهانکه سرخی نیش سوزانعیان است بر آدمیانپیکر گوژپشت خویش راشتابان ، سرگردان ، گمراهانمی کشانم همی مدامچو موری به فکر اماناز گزند رعب مارانمی گریزم بی پناه خرامان_ شاید _در این چرخه نابودیدستانی سپید و نورانیدراز شد سویم اشتباهیمن در پی رهاییگریختم از زندان بی نوایی-قسم به نورکه در آن هنگام عبوربر خواهم گشت روزیمی سرایم شعریز رقص ب...
ادامه مطلب